#خیابان_یکطرفه_پارت_320

گلی تو دلش غنج میرفت ! این و از حالت چهره اش میفهمیدم .

– خدا عمرت بده . یسنا هر وقت پا بیرون میذاره دلم هزار راه میره . باز خوبه شما رو اتفاقی دیده تو رستوران .

رهام با نیشخند نگاهی به من انداخت . صاف نشستم و نگاهم و به گلی دوختم :

– گلی به ما دمنوش نمیدی ؟

– چرا مادر گفتم فاطیما بریزه بیاره . چی میگفتم ؟

انگار گلی نمیخواست بیخیال بشه ! رهام با شیطنت گفت :

– گفتین من و اتفاقی تو رستوران دیده .

– آها آره ! اصلا وقتی ظهر امید ماشین و با اون وضع آورد خونه دلم هزار راه رفت . گفتم بلایی سر یسنا نیومده باشه . زنگم میزدم گوشیش خاموش بود .

با این حرفِ گلی به سمت کیفم حمله کردم بعد از تماسِ شهراد گوشیم و خاموش کرده بودم . چقدر بی حواس شدم ! رهام تمامِ حرکاتم و زیرذره بین گذاشته بود . گلی به سمت من برگشت و گفت :

– خب مادر این گوشی واسه اینجور وقتاست چرا خاموش میکنی ؟

– حواسم نبود .

با جواب سرسری که دادم ابروی رهام بالا پرید اما دوباره نگاهش به گلی معطوف شد که از نگرانی هاش میگفت :

– خدارو شکر که امید گفت باهاش حرف زده وگرنه دلم طاقت نمی آورد دیگه . اصلا شب امنیت نداره خیابونا .

موبایلم و روشن کردم سه تا پیغام داشتم سریع بازشون کردم . اسم شهراد و که دیدم ابروهام و تو هم کشیدم .


romangram.com | @romangram_com