#خیابان_یکطرفه_پارت_315

– مثل اینکه تنت میخواره نه ؟!

رهام مقابل صورت یکی از پسرا وایساد و گفت :

– فکر کن آره !

همین حرف رهام کافی بود تا به سمتش حمله کنن . رهام دو تا زد و یکی خورد . هراسون عقب گرد کردم و به سمت رستوران رفتم . به اولین آدمی که دیدم گفتم :

– دعوا . . . دعوا شده . . . کمک . . .

دو تا دربونای رستوران دویدن . رهام و از پسرا جدا کردن و یکی از مردا هم سعی میکرد جلوی اونا رو بگیره . رهام هنوزم میخندید . روی گونه و فَکش قرمز شده بود . پسرا پر حرص خط و نشون میکشیدن صورت اونها هم دست کمی از رهام نداشت دست و پام میلرزید . این چه کاری بود دیگه ؟

یکی از دربونا پسرا رو به زور سوار ماشین کرد که برن . چند دقیقه بعد اونا رفتن دربونا هم برگشتن سر کارشون . حالا من مونده بودم و رهام . نگران نگاهی به صورتش انداختم چشمام و دید و گفت :

– نگو که دلت خنک نشد !

لبهام و به هم دوختم . دلم واقعا خنک نشده بود ! زمزمه کردم :

– خوبین ؟

– عالیم ! فقط حس میکنم دو سه تا استخون تو بدنم جابه جا شده همین !

– بریم دکتر ؟!

– شما لطف کن بشین تو ماشین ببرم برسونمت بلکه خدا از سر تقصیراتم بگذره !

جملاتش و با خنده ادا میکرد و صداش رگه هایی از تمسخر داشت ! وقتی دید سر جام وایسادم به سمتم برگشت و گفت :


romangram.com | @romangram_com