#خیابان_یکطرفه_پارت_308

حتی برنگشت نگاهم کنه . حرص خوردم . دنبالش رفتم در همون حال سعی کردم بلند تر حرف بزنم :

– به امید میگم صبح بیاد ماشینتون و ببره برای تعمیر .

به دربون که تا کمر برای رهام خم شده بود سلام کرد . برگشت طرف من و گفت :

– فکر کردی بهت اعتماد میکنم ؟!

چرا نباید اعتماد میکرد ؟! مگه چیکار کرده بودم ؟! ابروهام و تو هم کشیدم حالا هر دو تو رستوران بودم . چشماش و دنبال جای مناسب گردوند :

– چرا نباید اعتماد کنین ؟

پوزخندی گوشه ی لبش نشست :

– شرمنده شازده خانوم ! به حال و احوالِ بهاری شما هیچ اعتمادی نیست !

– خوش اومدین آقا .

صدای پیشخدمت رستوران لبخندی روی لبش آورد . زیادی سرخوش شده بود ! نگاهم و با حرص از صورتش گرفتم :

– سلام . میشه سر یه میز دنج راهنماییمون کنین ؟

پیشخدمت لبخند زنان جلوتر به راه افتاد و رهام هم به دنبالش . تنها من بودم که سرجام وایساده بودم . رهام متوجه ام شد . سرش و به سمتم برگردوند . لبخند از روی صورتش محو شده بود دو قدم به سمتم برداشت و زیر گوشم زمزمه کرد :

– هر چقدرم اینجا وایسی خبری از رفتن نیست . شام و میخوریم و بعد در مورد خونه رفتنتم حرف میزنیم .

به سمت پیشخدمت رفت دستام و روی سینه ام قلاب کرده بودم و تمام تلاشم و میکردم که حرص نخورم . اشکالی نداشت . من مقصرِ این تصادف بودم خودمم همه چی و حل میکردم .


romangram.com | @romangram_com