#خیابان_یکطرفه_پارت_307
– من پولِ زور به کسی نمیدم !
کلافه دستم و روی سینه قلاب کردم و نگاهم و ازش گرفتم . زیادی وسواسی به نظر میرسید ! حتی ماشین رو هم نشونش نداد که بخواد قیمت بدونه ! شاید درستش هم همین بود . من زیاد از این چیزا سر در نمی آوردم !
دو جای دیگه هم رفت و تک تک همین صحنه ها تکرار شد . ساعت از ۷ شب گذشته بود و ما هنوز داشتیم تو خیابونا میچرخیدیم . دوباره سوار ماشین شد . این بار کلافه گفتم :
– همین جا خوب بود . ماشین و میذاشتین که درست کنن .
– نه ! کارش خوب نبود . میگردیم یه جای خوب پیدا میکنیم .
کم مونده بود از حرص و عصبانیت ناله کنم . ماشین حرکت کرد و من فقط حرص میخوردم . به کل زیور و داشتم از یاد میبردم . تنها مشکلِ من الان همین ایرادای بنی اسرائیلیِ رهام بود !
– من خیلی گشنمه .
همین و کم داشتم ! حالا باید دو ساعت هم علافِ غذا خوردنش میشدم ! زیادی جدی و بی تفاوت بود . جرات نداشتم چیزی بگم یا خلافِ میلش کاری بکنم . فقط آروم زمزمه کردم :
– میتونیم ببریم ماشین و یه جا بخوابونیم و بعد شما برید شام بخورید .
– آدم با شکم گرسنه که نمیتونه کاری انجام بده !
فرمون و بدون پرسش از من چرخوند و مسیری که مد نظرش بود و در پیش گرفت . سعی کردم ساکت بمونم و چیزی نگم . جلوی یه رستوران نگه داشت :
– پیاده شو .
انگار برده اش بودم ! از ماشین پیاده شدم . از ظهر کلافه ام کرده بود . قبل از اینکه وارد رستوران بشه گفتم :
– من میخوام برگردم خونه .
romangram.com | @romangram_com