#خیابان_یکطرفه_پارت_305
یسنا بی جواب گوشی را داخل کیفش رها کرد و دستهایش را در هم پیچید . با ناخنهایش عصبی بازی میکرد . از سکوتِ رهام خسته شد . ابروهای در همش میترساندش . زمزمه کرد :
– هر چی خسارت ماشین بشه میدم .
رهام نفسش را پر حرص بیرون فرستاد . در دلش غر زد ” خسارت چه کوفتیه ؟! به درک ! ” اما با صدای پر قدرتش جواب داد :
– خوبه !
یسنا لبهایش را روی هم فشرد . رهام ندید . وگرنه متوجه تشویش و نگرانی یسنا میشد ! رهام از گوشه ی چشم نیم نگاهی به یسنا انداخت خونریزی ابرویش بیشتر شده بود . از در بهشت زهرا خارج شده بودند گوشه ی جاده ماشین را با سرعت کنار زد یسنا با تعجب به سمتش برگشت :
– چی شد ؟
با خودش کلنجار نرفت ! سریع دستمالی بیرون کشید و گفت :
– ابروت و تمیز کن .
یسنا گیج و گنگ با دستمالی که روی پاهایش افتاده بود مانده بود . رهام با حرص آفتابگیر ماشین را پایین زد و نگاهش را به سمت چپ گرداند . یسنا سرکی کشید و تازه توی آینه نگاهش به زخمِ بالای ابرویش افتاد . دستمال را برداشت و آهسته روی زخم کشید . کارش که تمام شد آفتابگیر را بالا زد و ساکت سرجایش نشست .
رهام بعد از کمی مکث ماشین را دوباره به حرکت در آورد . با خودش کلنجار رفت که لبهایش باز نشوند از هم اما با همان ابروهای در هم به حرف آمد :
– اگه میخوای بریم دکتر ؟
– نه . خوبم .
رهام حرفی نزد . سعی کرد ژستِ عصبانی اش را حفظ کند . یسنا نگاهش را به پنجره ی کناری اش دوخته بود .
******
romangram.com | @romangram_com