#خیابان_یکطرفه_پارت_304

رهام میان حرفش پرید :

– از کجا معلوم فرار نکنی ؟!

حرفش بی مورد بود تمامِ نام و نشانِ یسنا را میدانست ! یسنا فکر کرد ” اون حتی تا اتاق خوابِ منم اومده بود ! ” همین فکر کافی بود تا لب بگزد و ابروهایش در هم برود . حیف که مقصر بود ! رهام اضافه کرد :

– با ماشینِ من میریم .

یسنا به چشمانِ رهام خیره ماند تا ببیند شوخی میکند یا نه ! اما چشمهایش را عینکِ سیاه پوشانده بود ! رهام جان میکند که نخندد ! بازی برایش جالب شده بود . بدش نمی آمد کمی حرصش بدهد ! هنوز هم زخم بالای ابروی یسنا روی اعصابش خط می انداخت !

– به امید زنگ میزنم بیاد ماشینم و ببره .

– زودتر خانومِ محترم !

این را گفت و سوار ماشینش شد . اضطرابِ یسنا از بین رفته بود . به خودش آمده بود . رهام سوت زنان اطراف را نگاه میکرد تا تلفن یسنا تمام شود . دستش را در جیبش فرو برد تا موبایلش را بیرون بیاورد اما آویزِ عروسکیِ یسنا هم بیرون کشیده شد . نگاهش کرد . لبخند روی لبش نشست . کمی در دست چرخاندش و بعد داخل جیبش فرو بردش .

دلش نرم شد از جعبه ی دستمال کاغذی برگی بیرون کشید . خودش را اینطور توجیه کرد ” آدمم ! ربات که نیستم ! خوشم نمیاد یه دختر بچه بشینه کنار دستم و ابروش خونریزی کنه ! ”

دستمال در دستش نشست . منتظر یسنا ماند . زمزمه کرد :

– حالا کی پسر دبیرستانیه ؟!

نگاهش را از یسنای تلفن به دست گرفت و شیشه ی ماشینش را کمی پایین کشید . هوای تازه حالش را بهتر میکرد . بادی به کله اش میخورد و باعث میشد به بیراهه نزند !

یسنا به سمت ماشین آمد سوار شد رهام خواست به سمتش برگردد و خشک و جدی بگوید ” بیا ! ابروت و تمیز کن انگار داره خون میاد ! ” میخواست خودش را بی تفاوت نشان دهد اما زنگ گوشی ِ یسنا هوشیارش کرد . نگاهش روی اسم شهراد خشک شد . ابروهایش یک دفعه در هم رفت . دستمال را با بیشترین قدرتی که داشت به بیرون از پنجره پرت کرد و دنده را روی D گذاشت و پایش را روی پدال گاز فشار داد .

دستهای مرددِ یسنا را دید . لبهایش را میجوید . رهام بدش نمی آمد گوشی را بگیرد و از پنجره بیرون بیندازد درست مثل دستمالِ سفیدی که بلااستفاده دور ریخته شده بود اما دستهایش را به پاهایش چسباند که خطا نرود ! تنها نگاهش را از یسنا گرفت که دیوانه تر نشود !


romangram.com | @romangram_com