#خیابان_یکطرفه_پارت_303
الحق که ماشینش چیزی نشده بود . فقط این یسنا بود که حسابی به ماشینش ضرر خورده بود !
– من . . . من . . . اصلا حواسم نبود .
– این و میتونم بفهمم ! فقط نمیفهمم حواست کجا بوده ! عاشقی ؟! چرا تو هپروت سیر میکنی ؟ اگه به یه عابر زده بودی میدونستی چی میشد ؟
بدجنسی را به آخرین حد رسانده بود . مطمئنا رهام مقصر بود . سر پیچ با سرعت بالا رانندگی میکرد و تمام حواسش پِیِ پیدا کردنِ ماشینِ یسنا بود !
– خسارتش هر چی . . .
رهام حرص داشت . دستهایش را به کمرش زد :
– لازم نکرده . حواست به رانندگیت باشه که کسی رو به کشتن ندی .
احساس کرد یسنا بغض دارد . سر تکان داده بود و زیر لب چیزی شبیه قول دادن را ادا کرده بود . رهام اما خیالش راحت نشده بود . هنوز هم نمیتوانست توجیهِ خوبی برای حضورِ شهراد در ویلا برای خودش پیدا کند ! صدای بوق چند ماشین از پشت سرشان رهام را به خود آورد . راه را بند آورده بودند . نگاهی به یسنای لرزان انداخت و بدون حرف اول ماشین خودش و بعد ماشین یسنا را گوشه ای کشید . با افکار خودش درگیر بود ” بسه ! دختره رو سکته دادی ! ولش کن دیگه ! ”
از ماشین پیاده شد و مقابل یسنا قرار گرفت . چشمهای آبی رنگش خیره به تیکه های شکسته شده ی چراغ ماشینش کف خیابان مانده بود . رهام مشغول ارزیابی یسنا بود . لبهایش را جمع کرد . حتی قدش هم بلند نبود ! زیادی جوجه بود از نظرش !
رهام به بدجنسی اش ادامه داد و از این احساسِ گناه یسنا نهایت استفاده را برد :
– باید ماشینم و ببریم چند جا نشون بدیم رنگش رفته .
نگاه یسنا بالا آمد و به هر دو ماشین خیره ماند . چراغ ماشین خودش شکسته بود . به اضافه ی جلوی ماشین که کمی تو رفته بود . نگاهش به ماشین رهام افتاد چند خط و خشِ کوچک جلوی ماشینش افتاده بود . . . همین !
نفس عمیق کشید . سر تکان داد و زمزمه کرد :
– سوار ماشینم میشم دنبالتون میام یکم صبر . . .
romangram.com | @romangram_com