#خیابان_یکطرفه_پارت_302
– شما خودت میای بیرون حواست و میدی به زن و بچت من که کاره ای نیستم .
خوش باور این حرف را زده بود . هومن دستش را روی شانه ی پسرش زده بود . خوب میدانست اجل مهلتش نمیدهد . بوی مرگ میداد در و دیوارِ سلولش . رهام دیده بود اشکی که حلقه زده بود در چشم پدرش اما فرود نیامده بود . همچنان در ذهنش قوی و محکم بود . نگاهش به سنگ قبر بود و زمزمه میکرد برای خودش :
– چقدر خوش باور امید داشتم به موندنت .
از جایش بلند شد نفس عمیق کشید دلش نمیخواست بغضی که در گلو داشت سر باز کند . گریه کردن کار رهام نبود ! خودش خوب میدانست ! ابروهایش را در هم گره کرد و دستهایش را مشت ! اهل گرفتنِ حقش بود !
دستهایش در جیبش فرو رفت و زمزمه روی لبهایش نشست :
– رفتی ولی من هستم . هنوز نسلِ رافع از روی زمین برداشته نشده . پای چوبه ی دار نکشونمشون رافع نیستم .
خداحافظی آخر را با گورِ سردِ پدرش کرد و به سمت ماشینش رفت . پایش را روی پدال گاز فشار داد . قطعه ها را پشت سر هم با سرعت بالا رد میکرد . به سرش زد کمی دور بزند و از جلوی مقبره ی خانوادگی بزرگمهر ها رد شود . فرمان را چرخاند و سعی کرد مسیر درست را به خاطر بیاورد . وقتی از جلوی مقبره گذشت به حافظه ی خودش آفرین گفت . از سر کنجکاوی دنبال ماشین یسنا گشت خبری نبود . پایش را تا آخر روی گاز فشار داد سر پیچ با سرعت فرمان را چرخاند و با ضربه ی شدیدی متوقف شد . نگاهش به ماشینِ سیاه رنگِ آشنایی افتاد که مقابلش بود . سر راننده روی فرمان افتاده بود ترسید کمربندش را باز کرد و پایین رفت .
همه چیز زیادی برایش آشنا بود . آنقدری که نیازی نبود به ذهنش فشار بیاورد که این ماشین سیاه و این دخترِ مو مشکی را کجا دیده .
هنوز چند دقیقه نمیشد که سر مزار پدرش خشم و کینه اش را نسبت به بزرگمهر ها مشت کرده بود ! با دیدنِ یسنا انگار تمام خشمش برگشت و در صدایش خودنمایی کرد .
– این چه طرز رانندگیه ؟ بلد نیستی مگه مجبوری پشت ماشین بشینی ؟
نگاه یسنا بالا آمده بود . احساسِ گندی داشت . از بعدِ سفرش مدام تصویرِ شهراد در ذهنش تداعی میشد . به او ربطی نداشت اما لجش میگرفت از این همه ساده بودن دخترک !
– چرا ماتت برده ؟ پیاده شو ببین چیکار کردی !
بالای ابروی یسنا زخم شده بود رهام جان میکند که نگاهش به آن زخمِ موذی نیفتد ! دلش نمیخواست هول شود و دستمال بیاورد و روی زخمش بگذارد و . . . مگر چند ساله بود ؟! این اداها برای پسر بچه های دبیرستانی بود !
یسنا به پاهایش تکان داد . ترس تمام وجودش را گرفته بود . ضربه شدید بود و یسنا هم در فکر ! شک نداشت که مقصر خودش است ! رهام با بدجنسی نگاهی به صورتِ هراسانِ یسنا انداخت و ابروهایش را گره کرد .
romangram.com | @romangram_com