#خیابان_یکطرفه_پارت_301
– باز باید تکرار کنم ؟
کیفش و روی مچ دستش انداخت و گفت :
– من حرف آخرم و زدم . اجازه ی تو دست باباته . دلم نمیخواد این مجلس با اشک و ناله برگزار بشه !
عینکش و روی چشمش زد و زمزمه کرد :
– بهتره خودت و جمع و جور کنی !
از در بیرون رفت مشت گره شده ام روی میز کوبیده شد . حرص و خشم همه ی وجودم و گرفته بود . باید به کی پناه میبردم ؟! کیفم و برداشتم . باید میرفتم پیش آقاجون !
احساسِ خفگی میکرد روی دو پا نشست و نگاهش را به سنگِ مقابلش دوخت . درست دو سالِ پیش بود . برایش مانندِ کابوسی کشنده بود . . . گیر و دارهای آن روزها . . . دادگاه . . . شکایت . . . زندان . . . چوبه ی دار . . . اعدام . . . همگی مثل سریال از جلوی چشمهایش رد میشد . نگاهش به اسم پدرش افتاد با رنگ نقره ای روی آن سنگ مشکی چشم نواز شده بود .
هومن رافع . . . تاریخ فوت ۱۳۹۱ . . . این قطعه برازنده ی نام پدرش نبود . مردی که سالها همه روی مردانگی اش قسم میخوردند . حقش این نبود . . . گلاب را روی قبرش پاشید . نام پدرش را از گرد و غبار شست .
صدای پدرش زمزمه وار در گوشش تکرار میشد . . .
– رهام . مادرت و رعنا بهت احتیاج دارن پسر .
دستهایش را روی سرش گذاشت . هنوز هم خیره به قبر مانده بود . بغضش را نزد پدرش نشکسته بود . پس زده بود تمامِ ناراحتیش را . به صدایش قدرت داده بود و جواب هومن را قوی و مردانه داده بود :
– نمیذارم حقت پایمال شه . نمیذارم راحت در برن .
پدرش را با آن هیکل نحیف نمیتوانست تصور کند همیشه در ذهنش قوی بود . . . یک رافع بود ! هیچ وقت از پا نمینشستن ! هیچ وقت صحنه را نمیباختن به حریف ! صدای پدرش مثل موسیقی متنِ ذهنش شده بود . حک بود در تک تک تار و پودِ جانش .
– پسر جمع و جور کن خودت و . حواست به مادرت باشه .
romangram.com | @romangram_com