#خیابان_یکطرفه_پارت_298

– طبیعی نیست که یه دختر ۱۸ ساله تنهایی خانوادش و ول کنه و بیاد با بابا بزرگِ پیر و مریضش زندگی کنه !

– هر چی هست بی ارتباط با شهراد نیست .

رهام سر تکان داد . ماجرا برایش جالب شده بود . حالا به خوبی میدانست باید چطور بزرگمهر ها را به زانو در بیاورد اما هنوز وقتش نرسیده بود . باز هم زمان میخواست !

******

تلفن روی میزم به صدا در اومد موبایلم و پایین آوردم و جواب دادم :

– بله ؟

– خانو بزرگمهر یه خانومی تشریف آوردن به نام شراره رفیعی . اجازه میدین بیان تو ؟

سرم به دوران افتاد . اتاق دور سرم میگشت ! زیور و چه به دفتر اومدن ؟! شهراد باز بچگی کرده بود ؟ همیشه همینطور بود . کم که می آورد دست به دامن زیور میشد ! لعنت به دهن من که بی موقع باز شد !

– بیان !

تلفن و سر جاش قرار دادم و موبایلم و با استرس روی میز گذاشتم . شالم و صاف کردم و تکیه ام و به صندلی دادم . چشم از در اتاق بر نمیداشتم . در بدون صدای اضافه ای باز شد . زیور مثل همیشه با قدمهای کوتاه اما محکم وارد اتاق شد از جا بلند شدم . دستام یخ بسته بود . عینکش و بالای سرش زده بود . بی تعارف سلام کرد و روی مبلی درست مقابل میزم نشست . زمزمه وار جوابی بهش دادم و سرجام نشستم . دستام و روی سینه ام و قلاب کردم و سعی کردم تمرکز کنم روی تک تک حرکاتش . خیلی طول نکشید که به حرف اومد :

– خوبی ؟

نگاهم و مستقیم به چشماش دوختم . نمیخواستم بفهمه که چقدر وحشت داشتم از این لحظه ! همیشه متنفر بودم از لحظه هایی که رنگی از زیور میگرفت ! این اسم زیاد از حد بارِ سنگینی داشت !

– بله .

مکث کرد . انتظار داشت حالش و بپرسم ؟ ولی نپرسیدم ! مسلط بود به خودش ! لبخندی روی لبش بود که من خوب میدونستم چقدر این لبخند نفرت انگیز بود !


romangram.com | @romangram_com