#خیابان_یکطرفه_پارت_296

رهام سر تکان داد حوصله ی زمانیِ پر چانه را نداشت !

– میتونید برید .

منشی من من کنان گفت :

– آقای صالح هم تشریف آوردن . الان بیرون هستن . بگم بیان تو ؟

دستش را روی پیشانی اش گذاشت . دوست نداشت دوباره چرت و پرت های مردک را بشنود . ظاهرا کارآگاهِ خوبی را انتخاب نکرده بود ! به ناچار زمزمه کرد :

– بگید بیاد تو .

منشی با کفشهای پاشنه ۵ سانتی هایش تق تق کنان بیرون رفت . صدایش روی اعصاب رهام خط می انداخت . تکیه اش را به صندلیِ قدرتش داد . جوان بود برای مدیریتِ همچین شرکتِ بزرگی . اما همه خوب میدانستند که این چند سال به راحتی از پس تمام کارها بر آمده !

تقه ای به در خورد و بدون اجازه اش باز شد . با دیدن صالح از جا بلند شد و دست داد . دلش میخواست حرفش را بزند و سریع گورش را گم کند این روزها شدیدا کم حوصله شده بود . درست از بعد شمال !

– چند روز پیش سر زدم بهتون نبودین . میخواستم اطلاعات مهمی بهتون بدم .

ابروهای رهام در هم بود حتی این قیافه صالح را هم با آن قد بلند و اندام چهار شانه میترساند !

– درسته تهران نبودم . گوش میکنم .

رهام آماده بود که حرفی خلافِ میلش بشنود یا اینکه اطلاعاتی که صالح میداد به دردش نخورد تا همه چیز را به هم بریزد و آشوبی بر پا کند !

صالح لبهایش را تر کرد و این مکثِ زیادش رهام را بیشتر کلافه کرد . بدش نمی آمد سیلی جانانه ای نثارِ مردکِ به درد نخور بکند ! دستش را مشت کرد و روی پایش گذاشت چقدر عصبی شده بود این متعجبش میکرد !

– رد شهراد و گرفتم . توی این مدت زیاد با زنِ یزدان دیده میشه .


romangram.com | @romangram_com