#خیابان_یکطرفه_پارت_295
جوابی نداد . مهرناز کلافه بود . رهام آرام تر شده بود . حرفش را زده بود . لجبازی نمیکرد . مهرناز در دلش مرده بود !
– حرف آخرت بود ؟
– آره !
مکث مهرناز طولانی شد . انگار میلی به قطع کردن نداشت . رهام به حرف آمد :
– من کار دارم باید قطع کنم .
باز هم جوابی نیامد . زمزمه کرد :
– خداحافظ .
منتظر جواب مهرناز نشد . تماس قطع شد و موبایلش روی میزش افتاد . با دو انگشت اشاره شقیقه اش را ماساژ میداد . سه روز بود که از شمال برگشته بود و هر روز با تلفن های مکرر مهرناز رو به رو شده بود . وقتش بود که قاطعانه حرفش را بزند . مهرناز برایش جذابیت سابق را نداشت . متعجب بود . روزی مهرناز برایش نهایت خواسته هایش بود اما . . . چیزی از مهرناز عوض نشده بود اما این خودش بود که دیگر رهام قبلی نبود !
تقه ای به در اتاقش خورد پاهایش را که به میز تکیه داده بود را پایین انداخت و صاف نشست .
– بفرمایید .
منشی اش با آن قد کشیده و اندام لاغرش وارد شد نگاهش روی مانتوی بلند و سیاه رنگش ماند . یکی را میخواست دقیقا به همین اندازه بلند و کشیده . نگاهش روی صورت منشی چرخید موهای بلوند و پوست سفیدش زیادی روشنش کرده بود . نگاهش را گرفت ابروهایش را در هم کشید . چه مرگش شده بود ؟! زیادی دنبال جفت میگشت !
– بارنامه های جدید و فرستادن .
نگاهی به بارنامه ها انداخت و بی حوصله روی میز پرتشان کرد . منشی فهمید هوا پَس است ! حرفهایش را سریع تر زد :
– یه قرار با شرکتِ شادمان دارید تا دو ساعت دیگه . مدیر حمل و نقل شرکت زرین هم تماس گرفتن و کار واجبی داشتن اما همونطور که گفتین وصل نکردم . ایشون اصرار داشتن باهاشون تماس بگیرین .
romangram.com | @romangram_com