#خیابان_یکطرفه_پارت_293
– دیگه طرف حسابت من نیستم . بابات اصرار داره به این ازدواج منم مخالفتی ندارم . دلیلی هم نمیبینم که مخالفت کنم . . .
عقب گرد کرد و سوار ماشینش شد . دهنم باز مونده بود . این همه کلنجار رفتن برای حرف زدن هیچ شده بود ! قبل از اینکه راه بیفته به دنبالش دویدم :
– خودت همه چی و به هم بزن فهمیدی ؟
جوابی نداد ماشینش و روشن کرد فریاد کشیدم :
– همه چی و به بابا و یزدان میگم . میشنوی ؟ همه چی و اعتراف میکنم .
حتی زحمت نداد به خودش که شیشه رو پایین بکشه . گاز داد و از در باز ویلا بیرون زد . لعنت به تو ، به همه ی خانواده ، حتی به خودم که نمیتونم حرفم و بگم .
– یسنا چی شده ؟ رنگ به رخ نداری دختر .
انگشتام مشت شده بود بدون حرف تو ماشین نشستم گلی فهمید رو به راه نیستم چیز دیگه ای نگفت بی سر و صدا همه سوار شدن و به راه افتادیم . خوشحال بودم که گلی حرفی نزد . میدونستم که حالا همه چی و میدونه . همین که چیزی نگفت ممنونش بودم .
******
– یه چیزی هنوز بینمون هست !
از این همه سماجت کلافه بود . موبایلش را به زور روی گوشش نگه میداشت . از صدای نفسهای عمیقی که لا به لای حرفهایش میکشید خوشش نمی آمد !
– فکر میکردم شمال حرف آخر و به هم زدیم ! قرار شد بازیچه ی دست من نباشی .
مکث کرد . رهام فرصتی پیدا کرد که فکر کند . باید قطع میکرد و سراغ کارهایش میرفت اما ماند !
– تو فقط به خاطر قبل از من عصبانی هستی . من درک میکنم بهت حق . . .
romangram.com | @romangram_com