#خیابان_یکطرفه_پارت_292

– نمیخواد منم میرم !

لحنش دوستانه نبود . سریع شالم و روی سرم انداختم و گفتم :

– گلی عجله کن . دخترا حاضرن ؟

– آره حاضرن . برو تو ماشین منم الان میام .

سر تکون دادم و بیرون رفتم . شهراد چمدونم و به دست امید داد و تکیه به ماشین قرمز رنگش زد . زیادی رنگ ماشینش دخترونه بود ! با دیدنم جلو اومد . سرش برعکس همیشه پایین افتاده بود .

جلو اومد ابروهاش توی هم گره خورده بود . نگاهم و به امید دوختم که در تکاپو بود سکوت و شکست :

– فکر نمیکردم انقدر ازم متنفر شده باشی .

جوابی به حرفش ندادم . خودش ادامه داد :

– من اشتباه کردم . حق داری . . . ولی نمیذارم این ناراحتیت ازم ادامه دار بشه .

سرم و به سمتش چرخوندم هنوزم نمیخواست دست از سرم برداره . حرص و عصبانیتی که تمام این چهار سال تو وجودم جمع شده بود و بیرون ریختم . برام مهم نبود که بقیه صدام و میشنون . مهم نبود که گلی خیلی از ناگفته هارو میفهمه . دستام مشت شد :

– هنوزم نمیخوای دست از سرم برداری ؟ برو ، ولم کن ، دنبالم نگرد . بذار منم زندگی کنم . فقط برو و خوشحال باش که حرفی به یزدان نزدم . برو خدا رو شکر کن که نموندم توی اون خونه . . . که راه و باز گذاشتم برای تو و . . .

حتی از بردن اسمشم بدم میومد ! با حرص ادامه دادم :

– تو من و نمیخوای دلخوش کردی به چیزای دیگه . نمیدونم چی . نمیخوامم بدونم . فقط میخوام بری . از زندگیم ، از سر راهم ، از این ویلا . من ازت بدم یاد ، متنفرم . این حسم به توئه نه چیز دیگه ای .

نگاهش تعجب داشت . منم همینطور . حرفام و زده بودم . . . بالاخره . . . نفسم بالا اومد . پشت هم نفس کشیدم . . . سر تکون داد .


romangram.com | @romangram_com