#خیابان_یکطرفه_پارت_290

بین جمع بستن یا نبستنِ افعال مونده بودم . اگه رهام میموند من با شهراد تنها نمیشدم و حرفای مسخره ازش نمیشنیدم !

– ممنون . منتظرم هستن تو ویلا . باید برم . روزتون بخیر .

دوباره خواست بره که با ترس زمزمه کردم :

– تا دم در میام .

شهراد یه لنگه ابروش بالا پرید و چشمای رهام پر از پرسش شد . بی توجه از کنار شهراد گذشتم و جلو تر از رهام راه افتادم . پا به حیاط گذاشته بودیم یک قدم عقب تر از من دنبالم میومد . سرم پایین بود . خب تا اینجا از شهراد دور موندم بقیه اش چی ؟! رهام کلافه به نظر میرسید . چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد . خوب نمیشنیدم . کنار در رسیدیم . نفس عمیق کشیدم . کاش این لحظه کش میومد و من مجبور نبودم برگردم تو ویلا .

چشمم به شهراد افتاد روی بالکن وایساده بود و خیره نگاهم میکرد . سرم و به سمت رهام گرفتم . ابروهای پُر و مشکی اش توی هم فرو رفته بود . چرا هر دفعه به من میرسید اخم داشت ؟!

– خب ! خداحافظ .

این و گفت و خواست بیرون بره که مردد گفتم :

– میتونم اگه کمک خواستم زنگ بزنم . . . بهتون ؟!

رهام نگاهی به پشت سرم انداخت و بعد دستی بلند کرد . اخمش باز شده بود اما نگاهش حالتی بین عصبانیت و ناراحتی داشت !

– چه احتیاجیه به کمکِ من ؟! فکر کنم آدمِ مورد اعتمادت و پیدا کردی !

دستش و انداخت و نگاهِ دقیقش و به من دوخت . دستام و بی اراده پشتم بردم و با سری که پایین افتاده بود نفس عمیق کشیدم . منظورش شهراد بود ؟ کاش میدونست که میخوام ازش فرار کنم ! لبهام و از هم باز کردم که حرف دیگه ای بزنم اما صداش ساکتم کرد :

– فکر کنم بهتره ادای سوپر من و در نیارم ! خداحافظ .

حرفی از دهنم بیرون نیومد . زیادی کینه ای نبود ؟! ناراحت شد ؟! شونه بالا انداختم . خودم از پس شهراد بر میومدم .


romangram.com | @romangram_com