#خیابان_یکطرفه_پارت_289

– اگه کمک خواستی از کسی که بلده و مورد اعتماده کمک بگیر . مثل آقای میرزایی .

ابروهام و تو هم کشیدم . باید یه فکری میکردم . زمانی هنوزم خبری نداده بود .

– مهمون داری یسنا ؟

هم زمان سر من و رهام به سمت صدای شهراد چرخید . دوباره دستپاچه شدم . شتاب زده از جا بلند شدم رهام متعجب از استرسم خیره نگاهم کرد و بعد ابروهاش و تو هم گره کرد . خیلی جدی از جا بلند شد و مقابل شهراد وایساد . با نیشخند بهش نگاه میکرد دستش و دراز کرد :

– قبلا با هم آشنا شده بودیم .

شهراد سر تکون داد :

– درسته . خوش اومدین .

برای چند لحظه کامل حضورِ شهراد و یادم رفته بود . دلم میخواست پشت رهام سنگر بگیرم .

– بهتره دیگه برم .

– تازه تشریف آوردین .

نگاهم بین شهراد که مدام نگاهش و به من میدوخت و رهامی که اصلا نگاهم نمیکرد میچرخید .

– فقط میخواستم چند تا برگه رو به دست خانوم بزرگمهر برسونم . خوشحال شدم از دوباره دیدنتون .

رهام و انقدر لفظ قلم حرف زدن ؟! خانوم بزرگمهر گفتنش غریبه بود ! قبل از اینکه از کنار شهراد رد بشه گفتم :

– شام بمون . . . نین !


romangram.com | @romangram_com