#خیابان_یکطرفه_پارت_287
نگاهش و به من دوخت :
– خانوم آقای نیکان اومدن .
برگشتم سمت امید :
– بیرونه ؟!
– بله .
به سمت در میرفتم که گلی گفت :
– زشته بنده خدا بیرون وایسه . امید دعوتش کن بیاد تو .
شونه بالا انداختم گلی تجربه اش تو این چیزا بیشتر بود . سمت صندلی های کنار استخر رفتم و نشستم . صدای نیکان و میشنیدم مودب و مهربون با گلی حرف میزد . همشون ظاهر و حفظ میکردن اما در باطن . . . نفسم و بیرون فوت کردم !
– بفرمایید یسنا منتظرتونه .
نیکان مقابلم بود از جا بلند شدم :
– سلام .
سرتکون داد . با رفتنِ گلی برگه هایی رو به سمتم گرفت و گفت :
– پرینتِ تحویلِ باره . نگاه کن ببین چیزی از قلم نیفتاده باشه .
نگاهی به برگه ها انداختم مهر و امضای زمانی پای همه اش بود . ابروهام تو هم گره خورد :
romangram.com | @romangram_com