#خیابان_یکطرفه_پارت_286
– گشنم نیست .
– اِ وا ! مگه چی خوردی ؟ پاشو دختر . این در و باز کن .
کلافه شدم . چرا گلی انقدر اصرار میکرد ؟! دهنش و در چسبونده بود و آروم حرف میزد :
– شهراد نیست . رفته قدم بزنه . پاشو بیا بیرون تا نیست .
از جا بلند شدم و در و باز کردم نگاهِ گلی مهربون بود زمزمه کردم :
– مطمئنی نیست ؟
گلی لبخند به لب چشمهاش و باز و بسته کرد . نفسم و بیرون فرستادم و دنبالش راه افتادم . نگاهم و با احتیاط به اطراف دوختم . عین بدبختا به نظر میومدم ! انقدر باید وحشت داشته باشم از این موجود ؟!
– جوجه کباب کردیم برات . بشین تا بیارم .
سرِ میزِ چیده شده نشستم . تمام مدت با نگرانی نگاهم به در بود . دخترا در رفت و آمد بودن بالاخره همه جمع شدن و مشغول ناهار خوردن شدیم . امیدوار بودم قدم زدنِ شهراد به اندازه ی تمامِ عمرش طول بکشه ! بدمم نمی اومد دیگه برنگرده !
لبم و به دندون گرفتم . با این همه نفرت بازم درست نبود آرزوی مرگ کنم براش . از پشتِ میز بلند شدم و زمزمه کردم :
– میرم تو اتاقم .
نگاهِ گلی رنگ دلسوزی گرفت . اما حرفی نزد خواستم از پله ها بالا برم که در خونه باز شد قلبم تند تند میزد . برگشته بود ؟ با دیدنِ امید نفس راحت کشیدم . گلی از جا بلند شد :
– ناهارت و خوردی ؟
– بله مرسی گلی خانوم .
romangram.com | @romangram_com