#خیابان_یکطرفه_پارت_284
– گلی منم از اون دمنوشای معروفت میخوام . چیزی بهم میرسه ؟
گلی چشم و ابرو برای شهراد اومد و پشت بهش زمزمه کرد :
– بله آقا !
از آشپزخونه بیرون رفتم . جایی که شهراد بود هوا سنگین میشد . . .
– عجب هوای خوبی ! بد نیست دو هفته ای اینجا بمونیم .
یه لحظه ایستادم . دستام و عصبی روی سینه ام قلاب کردم . سرم و پایین انداختم و زمزمه کردم :
– بهتره فردا بری .
دستاش و مثل من روی سینه قلاب کرد و ابرو بالا انداخت :
– میگن آدما رو باید تو سفر شناخت ! اومدم من و بهتر بشناسی . الکی که نیست مسئله یه عمر زندگیه !
لبهام و به هم فشردم . این موجود چی داشت که ازش بترسم ؟! بدم نمیومد لگد محکمی به ساقِ پاش بزنم . چرا باید میترسیدم ؟ اونم یکی بود مثل بقیه . فقط یکم نامتعادل تر ! یکم نامهربون تر ! یکم خائن تر !
– اومدنت اشتباه بود ! چیزی عوض نمیشه .
روی مبل نشستم . بی مکث خودش و روی مبل کناریِ من کشید :
– چهار سال گذشته من عوض شدم توام عوض شدی .
– نمیخوام بشنوم !
romangram.com | @romangram_com