#خیابان_یکطرفه_پارت_283
– حلش کنین آقا !
– چشم خانوم شما امر بفرمایید .
– اطلاع بدید به من !
– چشم .
گوشی و قطع کردم ! لبهام و به هم فشردم ! بعضی وقتا عصبانیت بد هم نبود . سرم و به سمت آسمون گرفتم . زمزمه کردم :
– آقا جون هنوزم از دستت ناراحتم . من و وسطِ میدونِ جنگ گذاشتی و رفتی !
نگاهم و از آسمون گرفتم . نگاهم به امید افتاد . باید چیزی بهش میگفتم . چند قدم برداشتم ولی پشیمون شدم . امید که زمانی نبود . نباید عصبانیتم و سرش خالی میکردم .
به سمت ویلا قدم برداشتم صدای غر غرهای گلی رو از آشپزخونه میشنیدم :
– پسره ی پررو ! خیلی ازش خوشم میاد ! انگار بو میکشه و دنبالِ یسنا راه میفته . پناه بر خدا . این و خواهرش دست از سر این خانواده بر نمیدارن !
دخترا در حین کار به حرفای گلی گوش میدادن . با دیدنِ من صاف وایسادن . گلی با دیدنم گفت :
– یه چیزی میگفتی بهش بره . اومده بودیم ۴ روز آب و هوا عوض کنیم مثلا !
نفس عمیق کشیدم زمزمه کردم :
– گلی دمنوش داری ؟
گلی هم نفس عمیق کشید . میدونست کاری ازم ساخته نیست . باز اون غر میزد و خودش و خالی میکرد . من چی ؟ . . . منم عصبانیتم و سر زمانی خالی میکردم . . .
romangram.com | @romangram_com