#خیابان_یکطرفه_پارت_280

– چرا بی خبر اومدی ؟ شمال دستِ جمعی یه صفای دیگه داره !

لبهام از هم باز شد :

– باید بری . . .

یه پله بالا اومد . قدش بلند بود . با اینکه دو پله پایین تر بود باز هم قدش بلند به نظر میومد . . . دستم و به نرده ها گرفتم . صداش زمزمه وار به گوشم رسید :

– هر وقت احساس کنم لازمه میرم . هنوز این و نفهمیدی ؟!

– ازت بدم میاد !

خندید . سرش رو برای چند ثانیه پایین انداخت و بعد بالا آورد . نگاهش و تو چشمام دوخت و گفت :

– خودتم خوب میدونی که ته قلبت حسِ دیگه ای داری !

عقب گرد کردم . یه پام بالا رفت . نگاهش روی قدمهام موند . نیشخند زد :

– فرار میکنی ؟! آخرین راهِ حل برات همینه ؟!

– چی از جونم میخوای ؟

دو پله بالا اومد و مقابلم قرار گرفت :

– خودت و ! انگیزم برای اینجا بودن کافی نیست ؟!

صدای گلی نجاتم داد :


romangram.com | @romangram_com