#خیابان_یکطرفه_پارت_281

– آقا شهراد !

ابروهای گلی در هم رفته بود . با صدایی که عصبانیت و به خوبی نشون میداد گفت :

– چیزی میل نمیکنین ؟

شهراد با خونسردی پایین رفت و گفت :

– نه . فعلا چیزی نمیخورم . به امید بگو چمدونم و از تو ماشین بیاره . ممنون گلی .

گلی از جاش تکون نخورد در عوض به یکی از دخترا سفارش شهراد رو داد و بعد ادامه داد :

– بفرمایید یکی از اتاقا رو نشونتون بدم .

به این بهونه شهراد و با خودش بالا برد . زمانی که شهراد از کنارم رد میشد نامحسوس سعی کردم خودم و کنار بکشم دید و پوزخند زد . قلبم تو سینه تند تند میزد . چرا گورش و از زندگیم گم نمیکرد بیرون ؟!

صدای شهراد و از بالا میشنیدم :

– اتاقی که کنارِ اتاق یسناست و میخوام .

گلی پر حرص جوابش و میداد . دست و پام یخ بسته بود . قبل از اومدنِ شهراد قرار بود چیکار کنم ؟! نگاهی به موبایلم انداختم . تو سرم مدام اسم زمانی میچرخید . چشمام و بستم . سعی کردم با نفسای عمیق به خودم مسلط بشم !

از پله ها پایین اومدم و به سمت حیاط رفتم . شماره ی زمانی رو گرفتم . چند تا بوق خورد و بعد تماس رد شد . با سماجت دوباره گرفتم . این بار بعد از بوقِ پنجم جواب داد :

– بله خانوم بزرگمهر ؟!

– سلام .


romangram.com | @romangram_com