#خیابان_یکطرفه_پارت_272
مهرناز لجباز تر از این حرفها بود ! بی توجه به دردِ کتفش که محکم به دیوار خورده بود ایستاد :
– فکر کردی میتونی من و راحت از سرت باز کنی ؟ من بازیچه ی دست تو نیستم !
– راستش و بخوای از نظر من تو اصلا هیچی نیستی !
در را محکم به هم کوبید صدای جیغ و فریادِ مهرناز و بعد صدای نیکا و عرفان را شنید با حرص کراواتش را روی زمین پرت کرد و دکمه های پیرهنش را تا آخر باز کرد . چطور حواسش به کارهایش نبود ؟! دستش را به قابِ پنجره تکیه داد و نگاهش را به حیاطِ تاریک انداخت . از اول هم تصمیمش اشتباه بود ! میدانست نباید مهرناز را می آورد !
صدای عرفان که دنبالِ مهرناز میدوید را میشنید . تصویرشان را به خوبی از پنجره میدید . نفس راحتی کشید . خوشحال بود که مهرناز میرفت !
از پنجره فاصله گرفت . برایش مهم نبود این ساعت از شب چطور به تهران میرسد ! مهرناز راهِ سالم رسیدن را بلد بود ! اگر یکی مثل یسنا بود مطمئنا نگرانش میشد !
لبهایش را به هم دوخت . یسنا را از ذهنش پرت کرد بیرون و روی تخت دراز کشید .
حسابی خسته بودم . باید یه فکر برای اینجور مراسم ها میکردم . لازم نبود که همیشه باشم ! گاهی وقتا هم میتونستم جای خودم یکی دیگه رو بفرستم . مثلا میرزایی !
صدای گلی حواسم و پرت کرد :
– بالاخره اومدی ؟ چقدر دیر کردی .
تا اسم میرزایی رو آورم گلی هم رسید ! نفسم و بیرون دادم :
– دیر تموم شد .
romangram.com | @romangram_com