#خیابان_یکطرفه_پارت_273
– چیزی خوردی ؟
– شام خوردم .
– خسته ای ؟
بودم اما خوابم نمیومد . شونه بالا انداختم گلی اشاره کرد :
– بشین برات دمنوش بیارم . سرحال میشی .
لم دادم روی مبل . چشمام و برای چند ثانیه بستم . امشب نیکان خداحافظی هم نکرد ! اصلا چرا اومد ؟ اگه میدونستم اسمش تو لیست مهمونا هست حتما خط میزدمش !
گلی با دمنوش رسید . کنار بینی ام نگهش داشتم بوی خوبی میداد . احساسم و بهتر کرد . دلم نمیخواست نیکان و ببینم . هنوزم برخورد آخرش یادم نرفته بود !
ابروهام تو هم گره خورد . گلی حرف میزد و من تمام مدت به مراسم فکر میکردم . همون بهتر که زود رفتن . اصلا خوشم نمیومد که باهاشون شام بخورم .
از جا بلند شدم گلی سکوت کرد :
– میری بخوابی ؟
نگاهش کردم مهربون بود . شاید مثل یه مادر بود ! ولی نه . . . مادر ها بچه هاشون و ول میکنن و میرن . . . گلی هیچ وقت من و تنها نذاشته و نمیذاره . . . نباید بذاره . . . ابروهام بیشتر تو هم گره خورد :
– آره .
– شبت بخیر .
سر تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم . باید کاری میکردم که کمتر میرزایی به دیدنِ گلی بره . دلم نمیخواست گلی هم به خاطر یه مرد دیگه من و رها کنه !
romangram.com | @romangram_com