#خیابان_یکطرفه_پارت_271
– برو بیرون .
کلمات را وحشت زده ادا کرده بود . مهرناز عشوه آمد ، ناز کرد :
– رهام عزیزم الان که وقت بیرون رفتن نیست .
دستهایش به سمت صورت رهام میرفت . از جا بلند شد . چشمهای مهرناز گرد شد . رهام آشفته فریاد کشید :
– بهت میگم برو بیرون نشنیدی ؟
گوشهای خودش هم گرفت چه برسد به مهرناز .
– معلوم هست چی میگی ؟
– کری ؟! میگم گمشو بیرون .
– چی شده ؟ توبه کردی ؟
صدای پر تمسخرِ مهرناز اعصابش را به هم ریخته تر میکرد ! نباید اینطور پیش میرفت ! همه چیز از کنترلش خارج شده بود !
زیر بازویش را گرفت و به سمت در برد صدای مهرناز به مرز جنون رساندش !
– کم کم دارم حتی به مرد بودنتم شک میکنم .
در اتاق را باز کرد و با تمام قدرت پرتش کرد بیرون . فریاد کشید :
– قرار نیست تو خیابون راه برم و مردونگیم و به همه نشون بدم . زود گورت و از اینجا گم کن . نمیخوام ببینمت .
romangram.com | @romangram_com