#خیابان_یکطرفه_پارت_270

عرفان شانه بالا انداخت . مهرناز آرام پله ها را بالا رفت تقه ای به در بسته شده ی اتاق رهام زد .

– بله ؟

– میشه بیام تو ؟

– میخوام بخوابم .

مهرناز با سماجت داخل رفت رهام با همان لباسها بدون کتِ مشکی رنگش روی تخت دراز کشیده بود و ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود .

-رهام خوبی ؟

– گفتم میخوام بخوابم .

مهرناز خودش را روی تخت کشید و کنارش نشست .

– باهام حرف بزن . میدونم الان خوابت نمیبره .

جوابی از رهام نیامد مهرناز جسارتش بیشتر شد ساعدش را از روی چشمهایش کنار زد و گفت :

– نمیخوای با من حرف بزنی ؟

پلکهای رهام از هم باز شد رنگ لباسِ مهرناز ، حرف زدن پر از نازش ، موهای بلند و پریشانش روی مغزش رژه میرفت . . . لبخندی روی لبهای مهرناز نشست . سرش را کج کرد موهایش به سمت راست متمایل شد . نگاه رهام محو و مات شد .

– با چشمِ باز خوابیدی ؟

بی اراده بدنش از روی تخت کنده شد . دستهایش بالا آمد و صورت مهرناز را قاب گرفت ،فاصله اشان به صفر رسید. . . نفس نکشید ، نفس نگرفت . . . اعصابش به هم ریخته بود . . . حالش خراب بود . . . مهرناز همراهی اش میکرد . نگاهش هوشیار شد در یک لحظه مهرناز را رها کرد . گیج شد . حالِ خودش را نمیفهمید . چه کار کرده بود ؟! قرار بود دور مهرناز را خط بکشد . . .


romangram.com | @romangram_com