#خیابان_یکطرفه_پارت_269

برای خودش پوزخند زد ! انقدر دور و اطرافش دختر بود که لَنگِ توجه یسنا نباشد ! همین الان یکی از همان ها را در ویلا داشت ! چه احتیاجی میتوانست به یسنا داشته باشد ؟

عرفان ماشین را نصفه و نیمه نگه داشته بود که رهام بیرون پرید . عرفان وحشت کرده بود . قدمهای رهام مصمم بود :

– رهام ! وایسا پسر . چته تو ؟

رهام مستقیم جلو میرفت . کراواتش راه تنفسش را بسته بود دستش با خشونت به سمتش رفت . کراوات شُل دور گردنش افتاد دو دکمه ی بالای پیرهنش اذیتش میکرد آنها را هم باز کرد درِ شیشه ایِ ویلا را باز کرد صدای هراسانِ نیکا را شنید :

– سلام . چی شده ؟

مهرناز مات و مبهوت گوشه ای ایستاده بود . نگاهش برای چند ثانیه روی لباس های مهرناز نشست و بعد سریع به سمت پله ها قدم برداشت . عرفان پشت سرش وارد شد نیکا گفت :

– چیزی شده ؟

صدای زمزمه ی عرفان را شنید :

– نمیدونم والا .

مهرناز جواب داد :

– میرم پیشش .

– وایسا الان نرو . یه چیزی بهت میگه !

مهرناز با اعتماد به نفس جواب داد :

– من رهام و بهتر از شماها میشناسم . خوب میدونم چجوری آرومش کنم .


romangram.com | @romangram_com