#خیابان_یکطرفه_پارت_268
عرفان بهش رسیده بود . ماشین حاضر و آماده دم در بود . رهام با ابروهای در هم به حرف آمد :
– تو رانندگی کن !
عرفان پشت رُل نشست .
– نمیخوای حرفی بزنی ؟
ابروهای رهام بیشتر در هم رفت . پوزخندی روی لبش نقش بست :
– چی باید بگم ؟! مگه چی شده ؟
عرفان با احتیاط زمزمه کرد :
– آخه عصبی به نظر میای !
رهام به سمتش برگشت این حرف عرفان کافی بود تا به جنون برسد :
– مزخرف نگو . من کجا عصبانیم ؟
عرفان سریع خودش را عقب کشید :
– باشه ، باشه داداش تو خونسرد باش .
رهام نگاهش را به بیرون دوخت و زیر لب غر غر کرد . عرفان نفس عمیق کشید و سعی کرد تمام حواسش را به رانندگی بدهد !
رهام درک نمیکرد ! کجای کارش اشکال داشت ؟ این دخترک غیرِ طبیعی سرد بود ! غیر طبیعی نادیده اش میگرفت ! یسنا انقدر ساده بود که برایش خواندنِ افکارش کاری نداشت . زیادی معصوم به نظر میرسید . همین هم باعث شده بود عقب بکشد و دست از سرش بردارد ! اما دلش نمیخواست بی محلی ببیند !
romangram.com | @romangram_com