#خیابان_یکطرفه_پارت_267

– مثل اینکه قسمت نیست بیشتر از این بمونیم . خوشحال میشم بیشتر ببینمت . هم من هم نیکا . از اون روز که دیده تورو حتی یک لحظه هم نیست که از تو حرف نزنه !

رهام فکر کرد آخرین باری که نیکا ساکت مانده بود کی بود ؟!

یسنا لبهای مهر شده اش را از هم باز کرد :

– شام بمونین .

رهام نفهمید این بمونین از روی ادب و سوم شخص حرف زدنِ یسنا بود یا واقعا از جفتشان میخواست که بمانند ؟!

– نیکا تو ویلا منتظره .

یسنا فقط سر تکان داد . تقریبا رهام نقش نخودی را ایفا میکرد ! زمانی سرش به مرد دیگه ای گرم شده بود و رهام دستهایش را داخل جیبهایش برده بود . سعی میکرد نگاهش را به هر جایی به جز آن دخترکِ سردِ مقابلش بدوزد ! بالاخره هم طاقت نیاورد نیم نگاهی به یسنا انداخت و رو به عرفان گفت :

– بهتره بریم .

یسنا نیم نگاهی به رهام انداخت . رهام نگاهش را ندید گرفت . لبخندِ نصفه و نیمه ای به زمانی زد و گفت :

– با اجازتون آقای زمانی .

عرفان نگاهی به چهره ی عصبانیِ رهام انداخت هوا حسابی پَس بود ! دستش را به سمت زمانی دراز کرد و رهام را دید که بی توجه به یسنا راهش را گرفت و رفت . متوجه نمیشد بینشان چه شده ! خداحافظیِ سرسری با یسنا کرد و دنبال رهام دوید :

– رهام ! وایسا .

رهام قدمهای بلند برمیداشت . یسنا چه فکری کرده بود ؟ هنوز رهام را نشناخته بود . غرورش همه جا حرف اول را میزد !

– وایسا پسر از نفس افتادم .


romangram.com | @romangram_com