#خیابان_یکطرفه_پارت_266

– خانوم بزرگمهر ببینید کی و اینجا پیدا کردم .

یسنا نگاهش را بالا آورد . از نظر رهام خیلی طول کشید ! ژستش را حفظ کرد . دلش نمیخواست دل بدهد به نگاهِ یخ بندانِ یسنا !

– آقای نیکان داشتن میرفتن . به موقع تونستم جلوشون و بگیرم .

مردک فکر میکرد مدال افتخار به گردنش می اندازند ! شانس بیاورد یسنا سیلی جانانه ای نثارش نکند !

رهام ابروهایش در هم بود . عرفان زودتر پیش قدم شد با لبخندِ همیشگی اش زمزمه کرد :

– سلام . چقدر خوشحالم باز اینجا میبینمت !

یسنا نگاهش از رهام روی عرفان سُر خورد . صورتش تکانِ خفیفی خورد . لبهایش لبخند نداشت اما نگاهش آرام شده بود . رهام احساسِ بدی داشت از اینکه میتوانست لحظه به لحظه ی حالِ یسنا را بخواند ! به او چه ارتباطی داشت ؟!

– سلام .

همین ! انتظار چیزِ بیشتری نداشت از یسنا نداشت ! ابروهایش بیشتر در هم رفت . خوشش نمی آمد این همه ندید گرفته شود . زمزمه کرد :

– سلام . مراسمِ خوبی بود . اگه اجازه بدین مرخص میشیم . من و عرفان جایی کار داریم که باید . . .

– آقای نیکان تعارف میکنید ؟

کاش یکی زمانی را ساکت میکرد . کم مانده بود فکش در اصابت به مشتِ رهام خورد شود ! رهام این بار اجازه ی حرف بیشتری به زمانی نداد :

– ممنون از اصرارِ شما آقای زمانی . اما بیشتر از این نمیتونم بمونم . باز هم ممنون از دعوتتون .

عرفان دستش را به سمت یسنا برد :


romangram.com | @romangram_com