#خیابان_یکطرفه_پارت_265
مرد لبخند زد و بعد با تعجب گفت :
– تشریف میبرید ؟
قبل از اینکه رهام حرفی بزند مردکِ چاپلوس به حرف آمد :
– خانوم بزرگمهر حسابی دلخور میشه . تدارک دیدن درست نیست برید .
– حقیقتش کاری پیش اومده باید . . .
– ابدا ! نمیذارم برید . تشریف بیارید همراهِ من . خانوم بزرگمهر حتما خوشحال میشن از دیدنتون .
رهام خواست مانع بشه اما تقریبا کشیده میشد سمت یسنا . عرفان نیشخندِ خبیثانه میزد . رهام زمزمه کرد :
– آقای زمانی تو یه زمان بهتر خدمت خانوم بزرگمهر میرسم الان . . .
– خواهش میکنم مهندس ! از دستِ من ناراحت میشن اگه بذارم شما اینجا رو ترک کنین !
لبهای رهام به هم دوخته شد . کلافه از این همه اصرار های بیخودِ زمانی جلو میرفت . فقط حواسش بود که زمین نخورد تا بیشتر از این مسخره ی عرفان نشود ! کنار گوشِ رهام با حرص زمزمه کرد :
– اعصابم و به هم نریز !
دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد :
– من که چیزی نگفتم !
با چشمهایش خط و نشان کشید . قدمی تا یسنا فاصله نداشت . حسابی اطرافش شلوغ بود . از ذهنش گذشت ” مگسانِ دورِ شیرینی ! ”
romangram.com | @romangram_com