#خیابان_یکطرفه_پارت_264
نفس عمیق کشید . نگاهش را یکی در میان به جمعیت و برگه ی مقابلش میدوخت . اگر فقط کمی سرش را به سمت چپ میگرداند به راحتی میتوانست صورت رهام را ببیند .
– با همت کارکنان و مدیران ، پروژه ی مجتمع زرین به پایان رسید . مجموعه ویلاهای زرین با دانشِ بهترین مهندس های کشور ساخته شده و آماده ی فروش هستند .
عرفان زیر گوش رهام مدام اظهار نظر میکرد . رهام صدای یسنا را به خوبی نمیشنید . بالاخره عرفان رضایت به سکوت داد . صدای یسنا در ذهن رهام حک شد :
– ممنون از حضورتون .
یسنا دوباره سر جایش نشست . رهام با حرص دست زد . عرفان نگذاشته بود به ادامه ی ارزیابی اش برسد ! دوباره همان مرد با صدای اعصاب خورد کنش پشت میکروفون قرار گرفت :
– با تشکر از خانوم بزرگمهر مدیر عامل شرکت زرین ، تا چند دقیقه ی دیگه پذیراییِ کوچیکی ازتون به عمل میاد . ممنون از حضورتون .
عرفان سر جایش جابه جا شد .
– بریم ؟ دخترا تو ویلا تنهان .
رهام سر تکان داد . از جا بلند شدند . قصد نداشت به سمت یسنا برود . که چی ؟! غرورش چه میشد ؟! دکمه ی وسطِ کتش را بست و عزم رفتن کرد . صدایی از پشت سر مانعش شد :
– آقای نیکان چه خوشحالم اینجا میبینمتون .
رهام برگشت سمت صدا مرد مسنی مقابلش بود خوب میشناختش . یکی از کله گنده های شرکت زرین بود ! مردک به جز سودِ خودش به فکر چیز دیگری نبود ! این شناختِ کافی را مدیونِ کار کردن با او بود . مدیر بخش نقل و انتقالاتِ شرکت بود . اگر جای یسنا بود مردک را مثل سگ بیرون مینداخت !
دلسوزِ یسنا شده بود ؟! خودش چه بود ؟ هر کسی که اینجا بود به نوعی قصد ضربه زدن به یسنا را داشت !
دستش را با اکراه جلو برد :
– خوشحال شدم اینجا دیدمتون .
romangram.com | @romangram_com