#خیابان_یکطرفه_پارت_263

سرش را به سمت عرفان چرخاند انقدر غرق در خودش بود که متوجه کنایه حرفش نشد !

– چی ؟

– زیادی چشات داره میگرده !

خونسردی اش را همچنان حفظ کرد . بی تفاوت دوباره به یسنا خیره شد . سرش پایین بود و توجهی به مردی که پشت بلند گو با آن صدای گرفته و اعصاب خورد کنش حرف میزد نداشت ! جواب عرفان را زمزمه وار داد :

– تو حواست به چشمای خودت باشه ! میدونی که نیکا حساسه !

از لحظه ی ورود متوجه نگاههای خیره ی عرفان به دختری جوان شده بود . عرفان خودش را جمع و جور کرد :

– فقط قیافش یکم متفاوته همین !

رهام نیشخند زد جوابی به عرفان نداد. مطمئنا تا به حال چهره ای متفاوت ندیده بود ! مثلا سردیِ آبی ِ آرامِ چشمهای یسنا و تضادش با موهای مشکی و لختش ! تفاوت این بود ! سرما و سختیِ چهره ی او حر دیگری داشت !

تکیه اش را به صندلی داد و حرکات یسنا را دنبال کرد . همان مرد مسن چند دقیقه بعد بالای سن رفت و همه را از شر صدای گرفته ی مرد اول راحت کرد ! میکروفون به دست به همه خوش آمد گفت . نگاه رهام به زور روی مرد میماند . با خود کلنجار میرفت که چشمش نچرخد ، یسنا را پیدا نکند ، خیره نشود . . . زیادی برایش سخت بود !

مردِ بالای سن زیادی روده درزای میکرد ! حوصله ی رهام سر رفته بود . کم مانده بود سر سخنرانیِ پیرمرد بخوابد ! یسنا هنوز سرش پایین بود . بالاخره با صدا زدن اسمش توسط مرد سر بلند کرد و با قدمهایی محکم از جا بلند شد . همگی دست زدند ، رهام هم ! شک داشت کسی که انقدر محکم قدم برمیدارد واقعا یسنا باشد ! همان یسنایی که در برخورد اول حتی یادش رفته بود برایش قهوه بیاورد یا حتی به نشستن دعوتش کند ! آن وقتها زیادی آماتور بود !

دستهایش را روی سینه قلاب کرد و به یسنا خیره ماند . پشت میکروفون قرار گرفت و حرفهایش را اینطور آغاز کرد :

– شرکت زرین توسط پدر بزرگم که در زمان حیاتشون این پروژه رو شروع کردن مدیریت میشد .

لبهایش را روی هم فشار داد . رهام متوجه استرسش میشد . همیشه همینطور بود . بین حرفهایش مکث میکرد تا کلمات را پیدا کند . مطمئن بود که اگر برگه ی مقابلش نبود یک کلمه هم نمیتوانست به زبان بیاورد !

– شرکت زرین در این مدت تمام تلاشش رو کرد تا ذره ای تفاوت در نحوه ی مدیریت به وجود نیاد .


romangram.com | @romangram_com