#خیابان_یکطرفه_پارت_262

– چت شده ؟

دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار میداد . فکِ منقبض شده اش نشان میداد بیش از حد عصبانیست ! محاسباتش حسابی غلط از آب در آمده بود ! مثلا آمده بود مسافرت آب و هوا عوض کند و دور شود از یسنا و بزرگمهر ها و هر چه که به آنها ربطش میدهد !

– چیکار میکنی ؟ میای یا نه ؟ من اصلا این حالِ تورو درک نمیکنم .

حق داشت درک نکند . به پاهایش تکانی داد . مرد خوش پوشی در را برایشان باز کرد . رهام کراواتش را صاف کرد و نگاهش را دور سالن اجتماعاتِ مجتمع گرداند . منتظر بود یسنا تمام قد جلویش بایستد بگوید ” برو ! ” به او چه صفتی داده بود ؟ ” سوپر من ؟! ”

برای افکارش پوزخند زد . حالا که رهام بیخیالِ یسنا شده بود او نمیگذاشت ! برای یسنای فرضیِ ذهنش خط و نشان میکشید این بازی را قرار نبود ببازد !

با اعتماد به نفس همیشگی و رهام گونه اش ! روی صندلی نشست . عرفان کنارش جا خوش کرد .

– سرکار خانوم تشریف نیاوردن هنوز ؟ چه بد قول !

رهام نگاه آخر را به اطراف انداخت بروشوری که مقابلش بود را برداشت و در همان حال زمزمه کرد :

– هنوز دیر نشده !





ساعت نزدیک ۴:۳۰ بود که یسنا رسید . مردِ نسبتا سالخورده ای پا به پای قدمهای جوان و سریعِ یسنا میدوید ! مدام چیزی زیر گوش یسنا زمزمه میکرد . رهام شک داشت که یسنا به حرفای مرد گوش بدهد ! جلوترین صندلی را اشغال کردند . به سرش زد از جایش بلند شود ، تمام قد مقابل چشمهایش ظاهر شود و با تخسیِ تمام زل بزند در چشمهایش بگوید ” هیچ وقت از زندگیت بیرون نمیرم ! نه تا زمانی که به خواسته ام نرسیدم ! ” اما از جایش تکان نخورد . در سطح خودش نمیدانست که دوباره پیش قدم شود ! همیشه اطرافیان او را به این باور رسانده بودند که مورد تایید است . همیشه خواسته شده بود . رهام بود ! به خودش ایمان داشت . راز جذابیتش را به خوبی می دانست . اما . . . اما . . . یسنا زیادی فضایی بود !

نفسش را بیرون فوت کرد ! اصلا چرا به او فکر میکرد ؟ صدای عرفان غافلگیرش کرد :

– برادر داری چشات و تقویت میکنی ؟


romangram.com | @romangram_com