#خیابان_یکطرفه_پارت_261
تازه نگاه رهام به اسمِ زرین افتاده بود . نفسش را با افسوس و بهت بیرون فرستاد . هر جا میرفت ردی از این جوجه فضایی میدید ! اصلا مگر شمال بود ؟ چرا کسی حرفی نزده بود ؟ تازه بعد از چند ثانیه فکر کردن به خاطر آورد که این مدت خبر گرفتن و خبر دادن از یسنا را ممنوع کرده بود !
با خودش کلنجار میرفت بین رفتن و ماندن ! با خودش درگیر بود عرفان به خوبی متوجه مکثش شد !
– چی شد ؟
– این مزایده ی بزرگمهراست ؟!
– آره پس میخواستی برای کی باشه ؟
دستش بین موهای مرتبش فرو رفت . کمی آشفته شد اما خدشه ای به ظاهر بی نقصش وارد نمیکرد !
– چرا نگفتی ؟
– من فکر کردم دعوت نامه رو خوندی !
– اصلا ندیدمش .
مطمئن بود دعوت نامه در کشوی میز کارش دارد خاک میخورد !
– چیزی نشده که ! مگه تو دنبالِ فرصت نمیگردی تا یسنا رو . . .
میانِ حرفش پرید :
– نه ! نه ! نه !
این تاکیدِ پر خشم عرفان را هم ترساند !
romangram.com | @romangram_com