#خیابان_یکطرفه_پارت_259

– اتاقِ من بالاست . اما میتونی پایین بمونی .

نگاهش را به سمت عرفان گرفت و گفت :

– عرفان برای خودت و نیکا اتاق انتخاب کن . من میرم بالا یکم استراحت کنم .

در بین نگاه حیرت زده ی مهرناز و سکوتِ مطلقِ عرفان و نیکا از پله ها بالا رفت . وارد اتاقش شد در را محکم به هم کوبید دستش را بین موهایش فرو برد و با خود زمزمه کرد :

– چه مرگته ؟! اصلا چرا آوردیش با خودت ؟!

میانِ آشفته بازارِ افکارِ رهام ، مهرناز وصله ی ناجور بود ! خودش را روی تخت رها کرد و چشمهایش را بست .

*******

کت و شلوارِ مشکی رنگش را با پیراهن سفید به تن کرد دکمه سر دست های مشکی و سفیدش را بست و کراواتِ مشکی رنگش را مقابل آینه صاف کرد . کفشهای واکس خورده اش را به پا کرد . ساعتش روی دستش جا خوش کرد . موهایش را رو به بالا حالت داد و ادکلنش را روی نبض گردنش اسپری کرد .

حاضر بود . مقابل آینه ایستاد و دکمه ی وسطِ کتش را بست . یک دستش را در جیب شلوارش و دست دیگرش را با زاویه ی ۹۰ درجه مقابل بدنش نگه داشت . بالاخره رضایت داد و از اتاق بیرون زد ! از همان بالا صدا زد :

– عرفان حاضری ؟

پله ها را پایین آمد اول از همه نگاهش به مهرناز افتاد با ناراحتی مقابل تلویزیون نشسته بود . شلوارکِ کوتاهِ سبز رنگ به پا داشت با تاپِ زرد . رنگهای چشم نوازی بود . بدجور نگاهش را درگیر کرده بود .

صدای باز شدن در اتاق باعث شد نگاه از مهرناز بگیرد . عرفان حاضر و آماده مقابلش ایستاد . نیکا با قیافه ی نه چندان راضی گفت :

– حالا واقعا نمیشد ما هم بیایم ؟! خب حوصلمون سر میره اینجا .

نگاهش دوباره سمت مهرناز کشیده شد . دوباره با خودش فکر کرد که چرا با او راهی سفر شد ؟! بدون اینکه جوابی به نیکا بدهد به عرفان گفت :


romangram.com | @romangram_com