#خیابان_یکطرفه_پارت_257

– برگشتی هم میای اینجا تکلیف مشخص میکنی ! یعنی چی که مدام این طرف و اون طرفی .

– قربونت برم گردنِ من از مو هم باریک تره . هر چی پوران خانوم بگه !

– شیرین زبونی هم نکن برام . پسره ی پررو .

این بار رهام قهقهه زد . کمی دیگر در صلح با مادرش حرف زد و گوشی را قطع کرد . مسئله فقط کار نبود . خسته شده بود از بس مدام خودش را سرزنش کرده بود ! دستش به جایی بند نشده بود و این بیشتر عذابش میداد . خبر مزایده را روی هوا زده بود . این مسافرت حالش را جا می آورد . برایش مهم نبود یسنا کجاست و چه میکند . گفته بود خبری از او ندهند . دلش نمیخواست این چند روز به کنف شدنش فکر کند و حرص بخورد !

– سفارش دادین ؟

عرفان دستش را دور گردن نیکا حلقه کرد و جواب داد :

– منتظر شدیم شازده تشریف بیارن !

مهرناز سعی داشت عرفان را ندید بگیرد این از چشمانِ رهام دور نماند :

– من جوجه میخورم .

رهام سر تکان داد و سفارش غذای همه را به گارسون داد . مهرناز دستش را دور بازویش حلقه کرد میل شدیدی داشت که پسش بزند ! چرا مهرناز را آورده بود ؟! بهتر نبود بی خبر میرفت ؟ نفسش را بیرون داد زیادی اطرافش خالی شده بود . شاید بد نبود تغییری در زندگی اش ایجاد میکرد . جای خالیِ جنس لطیف را به خوبی حس میکرد ! البته نه از جنسِ مهرناز !

غذایشان را در بین لودگی های عرفان خوردند . همگی دوباره سوار ماشین رهام شدند و راه افتادند . چیزی تا ویلا نمانده بود . نیم ساعت بعد همگی از خستگی روی مبل ها ولو بودند . چه شبهایی را که اینجا سحر نکرده بود ! سه سالِ تمام فقط در اینجا آرام میگرفت . سه سال پیش زندگی اش از بین رفته بود . پدرش . . . عزیزش . . . تنها تکیه گاهش رفته بود . . . نمیتوانست از خونش بگذرد . . . هنوز هم درد را گوشه ای از قلبش حس میکرد . . . بیگناهیش مثل روز روشن بود اما . . . طنابِ دار . . . جان دادنِ پدرش . . .

دستهایش مشت شده بود . یزدان و بابک بزرگمهر زیادی در ذهنش پررنگ بودند !

– رهام خسته نیستی ؟ چرا همینجوری وایسادی ؟

به خودش آمد فکش منقبض شده بود . دستی به صورتش کشید و گفت :


romangram.com | @romangram_com