#خیابان_یکطرفه_پارت_251

– عالیه به شرطی که تو پارک قدم بزنیم و بستنی بخوریم .

رهام به نشانه ی تایید سرتکان داد و راه افتاد . چند دقیقه بعد بستنی به دست در پارک قدم میزدند . دست مهرناز دور بازوی رهام حلقه شده بود . جسم رهام آنجا بود اما فکرش کمی دور تر بود . باید کاری میکرد . این دست و دست کردنها آزارش میداد . فکر پدرش را که میکرد تمامِ وجودش خشم و کینه میشد .

– کار ویلاها تقریبا تا نصفه تموم شده . دعوت نامه های مزایده رو فرستادیم . کارا طبق برنامه داره پیش میره .

سر تکون دادم . حوصله ام از حرفاشون سر رفته بود ! ترجیح میدادم برگردم ویلا و روی تاب بشینم ! کاش زودتر حرفاشون تموم میشد !

چند تا از ویلاها رو دیدم و بعد یک ساعتِ تمام به حرفای مهندسا گوش دادم بالاخره وقتی احساس کردن گلوشون خشک شده رضایت دادن که ساکت بشن و چای بخورن !

خیلی سریع این بین به امید اشاره کردم و در مقابل اصرارشون برای ناهار خوردن باهاشون بهانه آوردمو خودم و به ویلا رسوندم . اما یه جورایی گیر افتادم ! قول گرفتن بعدا باهاشون ناهار بخورم . به هر حال نمیشد همش بهانه بیارم !

غذای گلی آماده بود و میزش چیده شده . لباسام و عوض کردم و سر میز اومدم . همه جا حسابی تمیز شده بود نزدیک به یک سال میشد که پا تو ویلا نذاشته بودیم . درست بعد از مریضی آقاجون .

– همه چی رو به راهه ؟

سر تکون دادم . برای خودم لقمه ای از میرزا قاسمیِ دستپخت گلی گرفتم و تو دهنم گذاشتم .

– چقدر خوب کردیم اومدیم اینجا . یه آب و هوا هم عوض کردیم .

دخترا حرف گلی رو تایید کردن و من لقمه ی بعدیم و بزرگتر گرفتم .

– دلم میخواست یه خونه حیاط دار بگیرم تو باغچه اش یه عالمه سبزی بکارم . بدمم نمیومد مرغ و خروس بزرگ کنم !

نگاهم به صورت ذوق زده ی گلی افتاد . مرغ و خروس ؟! گلی بود دیگه . دلش میرفت واسه اینجور چیزا !

-آروم بخور مادر . میپره گلوت خدای نکرده .


romangram.com | @romangram_com