#خیابان_یکطرفه_پارت_249
مهرناز به بازوی رهام آویزان شد :
– خب منظورم این بود که با هم بریم .
رهام جوابی نداد . تمام مدت مهرناز برای سفرِ احتمالیشون برنامه میریخت و رهام گوش میداد . بالاخره رستوران مورد نظر مهرناز را پیدا کردند .
– من که رفتم تنهایی نیومدی اینجا ؟
– نه خیلی وقته مسیرم این طرفا نیفتاده .
– چرا انقدر تو فکری امشب ؟!
– یکم خستم . کارا زیاد بود امروز .
– هر چی میخوای بگو ! من میگم بداخلاقی .
– سفارش نمیدی ؟
مهرناز برای چند ثانیه هم که شده سکوت کرد و رهام توانست نفس تازه کند !
شام بدی نخورده بودند . مهرناز سعی میکرد خاطرات قدیم را زنده کند و رهام تمام مدت تلاش میکرد بحث را عوض کند . دلش نمیخواست مهرناز را امیدوار کند . تکلیف زندگی خودش هم هنوز معلوم نبود !
شاید اگر پدرش زنده بود اوضاع فرق میکرد . حتی تصمیماتش هم با الان متفاوت بود !
گارسون صورت حسابشان را سر میز آورد رهام از جا بلند شد تا از جیبش پول در آورد آویزِ یسنا از جیبش افتاد مهرناز با نگاه دنبالش کرد و از کنار میز برداشتش . رهام فکرش درگیر تر از آن چیزی بود که متوجه افتادنش شود . مهرناز با خنده گفت :
– این چیه ؟ کوچولو شدی ؟!
romangram.com | @romangram_com