#خیابان_یکطرفه_پارت_247

– چه خوب ! میتونیم شام و با هم بخوریم .

– تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت .

موبایلش را داخل جیبش سُر داد . نگاه دیگه ای به آویز انداخت لبهایش را جمع کرد و کمی فکر کرد . نباید به زور خودش را توی زندگی یسنا مینداخت ! با خود فکر کرد که او هم چندان دلش نمیخواهد وارد زندگی یسنا شود !

شانه بالا انداخت و آویز را توی جیبش گذاشت . تمام مدت تا رسیدن به مهرناز ذهنش درگیر بزرگمهر ها بود !

– سلام . چه به موقع رسیدی .

رهام ابروهایش در هم بود . سر تکان داد و زمزمه کرد :

– کجا برم ؟

– یه رستوران بود که قدیما میرفتیم . بریم اونجا !

رهام برای یادآوری به ذهنش فشار آورد رستورانی که با مهرناز میرفت کجا بود ؟! توی ذهنش ساندویچ کثیفی که با یسنا خورده بود چرخ میزد . همان روزی که نوشابه روی سر و صورتش فوران کرده بود و چقدر رهام را خندانده بود . لبهایش به لبخند باز شد مهرناز بد برداشت کرد و سریع گفت :

– یاد خاطراتمون افتادی ؟ عجب روزایی بود .. .

لبهای رهام جمع شد و حرکت کرد . در همان حال جواب داد :

– همونی که خیابون جردن بود ؟

– آره همون .

رهام سکوت کرد . دلش میخواست سرش را تکان دهد تا تمامِ بزرگمهر ها از سرش بیرون بریزند . اما دروغ چرا تنها بزرگمهری که به سرش چسبیده بود یسنا بود . باید یک جوری جوابِ عصبانیتِ بیجای یسنا را میداد !


romangram.com | @romangram_com