#خیابان_یکطرفه_پارت_246

– یه مشت بی مصرف و دور خودم جمع کردم !

پلکهایش را بست . دو هفته ی تمام بود که دست و پا میزد . کاری از پیش نبرده بود که هیچ ! پسرفت هم داشت ! با یسنا هم در ارتباط نبود ! همه چیز را داشت میباخت به خاطر حس دلسوزی اش !

از جا بلند شد چند قدم رفت و برگشت . دستهایش به جیبِ شلوارش قلاب شده بود . هر چه تلاش میکرد کمتر از بزرگمهر ها میفهمید . اگر نزدیک یسنا بود شاید میتوانست بیشتر اطلاعات بگیرد . هر چند که برخورد آخرِ یسنا باعث شده بود خط قرمزی دورش بکشد .

از یسنا عصبانی نبود . بیشتر حرصش میگرفت ! فکر اینکه یک بچه بینی اش را به خاک مالیده بدجور حالش را میگرفت ! شاید زیادی به او آسان گرفته بود ! دلسوزی اش بی دلیل بود !

آویزِ موبایلِ یسنا را از جیبش در آورد و مقابل چشمانش تاب داد . باید به یسنا سر میزد و آویزش را پیش میداد ! نفسش را بیرون داد . کلافگی اش بی معنی به نظر میرسید !

موبایلش زنگ خورد اسم مهرناز خودنمایی میکرد . حوصله اش را نداشت اما جواب داد :

– سلام .

– سلام رهام . کجایی ؟

نگاهی به اتاقش انداخت . شبیه آدمهای افسرده به نظر میرسید ! تا این وقت شب تو شرکت چه میکرد ؟!

– دارم میرم خونه .

– خب چطوره که بیای پیشِ من ؟!

رهام دستی به موهایش کشید و نگاهی به ساعتش انداخت ۹ شب بود . کسی انتظارش را نمیکشید البته به جز اسکار !

– من شام نخوردم هنوز .

مهرناز خندان گفت :


romangram.com | @romangram_com