#خیابان_یکطرفه_پارت_245

– شما باید بیشتر به من وقت بدین .

رهام نفسش را کلافه بیرون داد . مرد بیچاره بیراه نمیگفت . باید خونسرد تر میبود !

– از اون پسره شهراد چه خبر ؟

صالح سرجایش جا به جا شد و حرفهایش را از سر گرفت :

– برادرِ زیورِ رفیعی هستش . از تشابه فامیلیشونم میشد این و فهمید .

رهام پوزخند زد صالح دید ابروهاش هر لحظه بیشتر در هم میرفت . ادامه داد :

– البته اختلاف سنی زیادی با هم دارن . تو نگاه اول یکم عجیبه نسبتشون .

رهام بی طاقت سوال بعدیش و پرسید :

– در مورد خودِ پسره چی فهمیدی ؟

صالح نفسش را بیرون داد . جان میکند که احترامِ رییسش را حفظ کند !

– به تعدادِ موهای سرش دوست دختر داره . بابک بزرگمهر خیلی هواش و داره . تا جایی که فهمیدم کارِ درست و حسابی نداره . نقاشه . یه گالری هم با چند تا از دوستاش راه انداخته که بیشتر یه جور پاتوقه .

رهام تحمل اراجیف بافتنهای صالح را نداشت . صندلی اش را چرخاند و رو به پنجره ی قدی ِ اتاق کارش متوقفش کرد . چشمهایش را به آسمانِ سیاه و تیره ی شب دوخت و زمزمه کرد :

– میتونی بری . البته این بار نمیخوام این چیزا رو بشنوم .

صدای خداحافظی آرومِ صالح را شنید . با حرص زیر لب غر زد :


romangram.com | @romangram_com