#خیابان_یکطرفه_پارت_244

– نزن .

– آخه .

– به هیچ کس هیچی نمیگی . من خوبم .

امید نگران به نظر میرسید . نگاهم و از صورتش گرفتم . ماشین و حرکت داد . چشمام و بستم و سرم و به صندلی تکیه دادم . زمزمه کردم :

– برو پیش آقاجون .

– چشم .

******

– تمام ارثیه ی بزرگمهر ها رسیده به یسنا . یعنی نوه ی کوچیکِ خانواده . به پدرش یه خونه رسیده و به برادرشم یه خونه و یه ویلا . تا جایی که فهمیدم برادره با یکی از دوستاش که کارخونه ی جعبه سازی داره شریک شده . انگار بدشم نمیاد با شرکت زرین کار کنه . بابک بزرگمهرم یه جورایی انگار توی هپروته ! فعلا توجهی به کار و بار نداره . سرش زیادی به زنش گرمه ! این و تو این چند وقت از مهمونیا و رستورانایی که رفتن فهمیدم . البته انگار یه مقدار سودِ کم از شرکت زرین میگیره .

رهام عصبی دستش را روی میز کوبید :

– همین ؟! این چیزا رو که خودمم میدونستم .

صالح خودش را جمع و جور کرد . رهام این چند وقت زیادی عصبی به نظر میرسید . این برای صالح غیر قابل قبول بود . کارش را بلد بود احتیاجی نمیدید انقدر سرزنش شود !

– آقای رافع صبر داشته باشین . تو این مدت کوتاه بیشتر از این قرار نبود بفهمم . من تمام سعــــ . . .

– تمام سعی و تلاشت همینه ؟ فکر میکردم باید خیلی حرفه ای تر از این حرفا باشی. مهرناز خیلی تعریفت و میکرد !

صالح مرد جوانی بود . به چهره اش نمیخورد اما حسابی با تجربه بود . ابروهایش را در هم کشید :


romangram.com | @romangram_com