#خیابان_یکطرفه_پارت_243
– حرف دیگه ای ندارم . میتونی بری !
جا برای نفس کشیدن نبود . قدمام و تند تر برداشتم باید میرفتم خونه .ولی گلی نگران میشه . . . گلی حالم و ببینه سکته میکنه . . .
امید ماشین و مقابل بیمارستان نگه داشته بود سریع سوار شدم نگاهش از روی آینه به صورت و حال خرابم افتاد و سریع با ترس گفت:
– حالتون خوبه ؟
پلک زدم تا تصویرِ امید صاف بشه . گونم خیس شد :
– راه بیفت .
– برم خونه ؟
– نه . . . رانندگی کن . . . یعنی خونه نرو . . . فقط رانندگی کن .
معلوم بود امید هم نگران شده . ماشین به راه افتاد . اشکم بند نمی اومد . تمام تنم یخ کرده بود . امید یه گوشه ماشین و نگه داشت و چند لحظه بعد برگشت بطری آب معدنی که خریده بود به سمتم گرفت و چند برگ دستمال هم به سمتم گرفت :
– یکم آب بخورین .
دستام میلرزید شک داشتم بتونم بطری رو نگه دارم . امید سریع موبایلش و از توی جیبش بیرون کشید و از ماشین بیرون رفت . احساس میکردم بدنم قفل شده . کاش امید به گلی حرفی نزنه .
امید دوباره سوار ماشین شد . از بین دندونای کلید شده ام به حرف اومدم :
– به کی زنگ زدی ؟
– به آقای میرزایی . جواب ندادن . میخواستم به گلی خانوم زنگ بزنم .
romangram.com | @romangram_com