#خیابان_یکطرفه_پارت_242

پشتم آروم میومد . پاهام سست شده بود . یه راهگردِ دیگه بیشتر نمونده بود . روشنایی بیرون دلگرمم کرد . دستم به عقب کشیده شد سرم و ناباور به سمت شهراد گردوندم :

– بهم دست نزن .

– باید اتفاقات گذشته رو فراموش کنی . باید همه ی چیزای بد یادت بره . این و تو مغزت فرو کن .

سعی میکردم دستش و پس بزنم دوباره گفت :

– هر چی بوده گذشته این و بفهم .

– یادم نمیره . . . همه چی مو به مو یادمه . . . اون روز ظهر همه اتفاقا رو دیدم . تو و تبســـــ . . .

دستش روی لبم نشست ابروهاش بیشتر در هم شد . بین دستاش اسیر بودم . کمرم به دیوارِ سرد خورد سرش جلو اومد . زیادی نزدیک بود . . . بوی عطر تندش خفه کننده بود . بوی الکلی که چهار سال پیش خورده بود و هنوز حس میکردم . دستش که صورتم و نوازش میکرد . . . چشماش که دنبال لبام میگشت . . . خیسی که روی پوست لبم حس میکردم . . . دستی که میگشت روی تنم . . . دکمه هایی که تک تک کنده میشد . . . حال خرابِ چهار سال پیشم . . . بغض و گریه . . .

پاهام سست شد ترس و توی چشمام دید سریع رهام کرد و عصبی انگشتاش به پشت گردنش رسیدن . ناباور هنوز به دیوار چسبیده بودم . پسر و دختر جوونی خنده کنان به سمت پله ها اومدن نگاهشون به ما مشکوک شد و بعد سرسری از کنارمون گذشتن . اشک روی گونم نشست . صدای عصبی شهراد به گوشم رسید :

– گریه نکن من کاریت ندارم !

گوشه ی دیوار جای زیاد امنی نبود برای قایم شدن . دستام به لرزش افتاده بود . نفسم یکی در میون بالا میومد . جونم در اومده بود . . . داشتم میمردم ؟!

– من حیوون نیستم یسنا !

به نظرم بود . . . اگه نبود که با تبسم . . . تهوع به جونم افتاده بود . میخواستم این همه حس گند و بالا بیارم . . .

– یک هفته بهت وقت میدم . فکرات و بکن . با خودت کنار بیا . من جواب مثبت میخوام !

پشت چشمام تصویرش میرقصید .


romangram.com | @romangram_com