#خیابان_یکطرفه_پارت_239
– یسنا بله رو بگه همین فردا عروسیش و راه میندازیم .
تبسم نگاهم نمیکرد . مدام دست به صورتِ دخترش میکشید و لبخند میزد ! یزدان جدی تر شده بود . نگاهش یکم خصمانه به نظر میرسید .
– خیره ! اما واسه یسنا یکم زوده .
صدای یزدان بود ؟ گوشام درست میشنید ؟ از من دفاع کرده بود ؟ شهراد خونسرد جلو اومد :
– قبلا دخترا ۱۳ سالگی ازدواج میکردن ! حالا برای یسنا زوده ؟!
زیور بحث و تو دست گرفت :
– یسنا دختر عاقلی شده . به نظرم نباید خودمون و درگیر سن و سال کنیم . این چیزا دیگه دِ مُده شده !
با قدمای پر عشوه به سمت مبل بابا رفت و به دسته ی مبل تکیه زد . بابا تایید کرد :
– شراره راست میگه . سن یه عدده . اونقدرا نمیتونه مهم باشه !
سخت بود سقلمه ای که تبسم به یزدان زد و نادیده بگیرم ! یزدان بلبل وار به حرف اومد :
– ولی بهتره یسنا یکم صبر کنه شاید یه مورد مناسب تر براش پیدا بشه .
تبسم آشکارا لبخند میزد و به صورت شهراد خیره نگاه میکرد . حالم به هم میخورد از این همه رفتارِ مخفیانه ! قبل از اینکه بحث بیشتر کِش بیاد گفتم :
– باید برم .
یزدان سریع گفت :
romangram.com | @romangram_com