#خیابان_یکطرفه_پارت_238

سر تکون دادم . زیور جلو اومد و گونه ام و بوسید . جوابی به بوسه هاش ندادم . یزدان خوشحال کنار تبسم وایساده بود . بابا نشسته بود روی صندلی و پا رو پا انداخته بود . کی باورش میشد نوه دار شده باشه ؟ برای پدر بزرگ شدن زیادی جوون بود !

سرسری جواب همه رو دادم . هیاهوی اتاق خوابیده بود که صدای شهراد تو گوشم زنگ زد :

– به افتخارِ عمه خانوم ! به به چشممون به جمالتون روشن شد !





نمیتونستم ندید بگیرمش . تبسم سرش و به بچه ی تو بغلش گرم کرده بود و زیور و یزدان خندون نگاهم میکردن . بابا اما مثل همیشه بود . قدرتمند و ساکت ! اصلا همین سکوتشم قدرت داشت . . .

لبهام و روی هم فشار دادم . نگاهم و برای چند ثانیه به شهراد دوختم و زمزمه کردم :

– سلام .

تکیه اش و از دیوار برداشت و قدمی به سمتم اومد . به پاهام حرکت دادم و ازش فاصله گرفتم . سریع کادو رو به سمت یزدان گرفتم و من من کنان گفتم :

– برای دخترته . . . مبارک باشه .

صدای آروم و ضعیفِ تبسم بین صدای مردونه و خوشحال یزدان گم شد . جعبه ی کوچیکِ کادو رو باز کردن و تشکر کردن . نفس عمیقی کشیدم و یه گوشه ی اتاق وایسادم .ترجیح میدادم حرفای معمولِ خودشون و بزنن و توجهشون و از روی من بردارن . اما انگار روزِ بد بیاری آوردنم بود !

– ایشالله نوبت یسنا .

نگاه زیور آروم و قرار نداشت مدام بین من و شهراد میچرخید . کاش صورتم گل نندازه و از عصبانیت سرخ نشم . نمیخواستم برداشتِ بد کنن !

بابا تکیه زده به مبل به حرف اومد :


romangram.com | @romangram_com