#خیابان_یکطرفه_پارت_237

– سکه ی طلاست .

– خوبه .

– نگرانی ؟

صدای میرزایی ملایم شده بود . اولین بار بود اینطور صحبت میکرد .

– یکم .

دوباره صداش جون گرفت و محکم گفت :

– نیازی نیست نگران باشی . قوی باش . باید جلوشون وایسی .

– خب !

بالاخره میرزایی رضایت داد که گوشی و قطع کنه . چند دقیقه بعد امید مقابل بیمارستان وایساد . ماشین خودم تعمیرگاه بود . میرزایی بهتر دونسته بود که امید من و برسونه . البته بهتر هم شد . فکر نمیکردم بتونم با این حال رانندگی کنم !

از ماشین پیاده شدم :

– همین اطراف باش .

– چشم .

به سمت در بیمارستان رفتم . پرسون پرسون تونستم اتاقش و پیدا کنم . سر و صدا از اتاق میومد . نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم . چند ثانیه نگاها به سمتم برگشت و بعد بابا پر غرور از همون دور گفت :

– سلام .


romangram.com | @romangram_com