#خیابان_یکطرفه_پارت_235
نفسم و بیرون دادم . گلی متفکر به نظر میرسید . میرزایی زیادی روی گلی خیره میشد . ابرو تو هم کشیدم . میرزایی دوباره گفت :
– ترتیبِ کادو رو میدم . فردا ظهر میتونی بری دیدنشون .
نفسم سنگین شد . دلم نمیخواست همه رو یه جا با هم ببینم . نگاهم و به گلی دوختم :
– با گلی میرم .
– فکر نکنم ایده ی خوبی باشه . بهتره تنها بری .
تردید و از توی چشمام خوند اخم کرد :
– دلم نمیخواد هنوز ادای دختر بچه های ترسو رو در بیاری .
حرفی نزدم . میرزایی فنجونِ دم نوشش رو روی میز گذاشت و گفت :
– باید یه سر به شمال بزنی . بد نیست کارای ویلا سازی رو از نزدیک پیگیری کنی .
– مشکلی هست ؟
– نه همه چی طبق برنامه پیش میره اما خوبه که خودی نشون بدی . نمیشه کارا رو سپرد به کسی و همه چی و رها کرد . باید بدونن حواست به همه چی هست .
سر تکون دادم . از جا بلند شد و گفت :
– خب دیگه من باید برم . گلی خانوم ممنون از پذیراییتون .
همین ؟! خب این و میتونست پای تلفنم بگه ! گلی با لبخندِ مهربونِ همیشگیش جوابِ میرزایی رو داد و بدرقه اش کرد . دوباره سرجام نشستم . گلی برگشت و گفت :
romangram.com | @romangram_com