#خیابان_یکطرفه_پارت_234
گلی آروم روی دستش کوبید و لب گزید :
– وا خدا مرگم بده این چه حرفیه گوش به زنگِ اومدنت بودم !
میرزایی حق نداشت دم نوشای گلی رو بخوره و کیف کنه ! دلم نمیخواست تمامِ حواسِ گلی رو به خودش جلب کنه .
روی مبل مقابل میرزایی نشستم و بی مقدمه گفتم :
– یزدان بابا شد !
گلی و میرزایی اول متعجب شدن و بعد گلی سریع یخش باز شد . خندون گفت :
– مبارکشون باشه . چقدر زود ۹ ماه گذشت .
میرزایی جدی مثل همیشه به حرف اومد :
– برنامه ای نداری برای دیدنشون ؟
شونه بالا انداختم . فردا شاید میرفتم بیمارستان . . . یا شایدم صبر میکردم و یه روزِ خلوت میرفتم خونشون ؟ میرزایی ادامه داد :
– بهتره یه کادوی خوب بگیری و بری دیدنشون .
پرسشگرانه گفتم :
– عروسک چطوره ؟ بچه دختره !
– بهتره یه کادو در شانِ مدیر عامل کارخونه زرین ببری . تو وارثِ اموالِ آقای بزرگمهری .
romangram.com | @romangram_com